خاطرات مهوای من

اولین بار که حست کردیم

امروز منو بابایی پیش هم دراز کشیده بودیم بابایی هم داشت دختر قشنگشو‌ ناز میکرد که یهو یه چیزی به اندازه یه گردو زیر نافم حس کردم گفتممم عهه تکون خورد بابایی تا اومد بگه کجا من ندیدم مهوا خانوم دختر قشنگ من یه تکونی هم زیر دست بابایی خورد خلاصه خواستم بگم عاشقتیم مامانی🥰😍😘 امروز ۱۲ هفته و ۵ روزمه😊۱۲ اردیبهشت ۱۴۰۳
13 ارديبهشت 1403

۱۲ هفتگی تو دلیم

دختر ناز من مهوا خانوم امروز ۱۲ هفته و ۲ روزشه قربون دخترم برم که هنوز مامانی رو لگد نمیتونه بزنه تا مامانی با جون و دل حسش کنه ، گهگاهی سمت چپ شکمم یه نبضی میزنه حالا نمیدونم دختر خانومم باهام دار داره و میگه مامانی درست بشین اذیتم یا رحممه😍 دختر گلم نمیدونی از وقتی که شنیدم تو درون وجودمی چقدر آرامش دارم🥰 راستش تا قبل از اینکه بیای تو وجودم من از تنهایب خوابیدن میترسیدم واسه ولی از وقتی که تو اومدی یه حس آرامش واسم اوردی 😍 دیگه ناسلامتی دارم مامان میشم باید بزرگ شم😅
10 ارديبهشت 1403
1